(من اون دختر نیستم)

برام عجیبه که چرا اون کسی نیستم که عاشقشی،چرا نمی تونی با تمام عشقت به من نگاه کنی،همونطوری که به اون نگاه میکنی؟

 

چرا اون لبخند زیبات،اون چشم های گربه ای همش برای اونه؟

ولی واقعیت بهم فهموند من اون دختر نیستم.

از زبون جیسو

نشستن کنارت آسون ولی... دوست داشتنی بود 

همیشه وقتی نمی فهمیدی معلم چی میگه اداشو در میاوردی

غرمیزدی و از من میخواستی تا همه چیو از اول برات توضیح بدم . بعضی مواقع اینقدر عصبی میشدم که دوست داشتم سرت رو محکم بکوبم تو میز . ولی خب 

تو دوست صمیمیم بودی....

 

تو کاری میکنی قلبم پی پروا تو سینم بزنه جنی...

 

اون روز دیر رسیدم سر کلاس ولی مطمعنم تو یه بهونه ای جور جور کردی و به معلم گفتی.

درسته هیچ وقت همچین قراری با هم نذاشته بودیم، ولی همیشه همو از دردسر نجات می‌دادیم.

ولی یه چیزی برام عجیب بود...

 

تو بهم پیام ندادی تا بگی چه بهونه ای جور کردی!

 

فکر کردم شاید خوش شانس بودم و معلم هنوز نیومده سر کلاس.

ولی اشتباه میکردم.

 

وارد کلاس شدم و دیدم معلم درسو شروع کرده ،وقتی دید دارم یواشکی دارم وارد کلاس میشم اخمی کرد و دعوام کرد، دو تا تکلیف اضافه هم بهم داد.

ولی هیچ کدومشون برام مهم نبود.....

 

چون وقتی نیمکت دو نفرمون رو دیدم یه دختر جدید جای من نشسته بود و تو...

بهش لبخند زده بودی و با چشمای گربه ایت نگاش میکردی

 

جای همیشگیمون برای غذا خوردن نیومدی.

شانس اوردی،هنوز ازت عصبانی بودم. 

 

جین اوپا ازم پرسید چرا کنارم نیستی و من.... فقط سکوت کردم🙂

چهیونگ دست از خوردن بر داشت و به جین اوپا گفت، تو داری مدرسه جدید رو بهش نشون میدی

 

 

از دختر جدید ممنونم.....

 

چون ما کل روز رو با هم حرف نزدیم.

 

حتی تلاشی برای حرف زدن با من نکردی!!

 

بعداً فهمیدم اسم اون دختر (آیو) بود. =(به فن های ایو بر نخوره یه وقت)

 

وقتی باهاش حرف مزدی چشمای گربه ایت برق میزد....

 

دیگه با اکیپمون غذا نمی خوردی،چون آیو رو داشتی و به ما نیاز نداشتی.

 

امروز سومین روزه.

 

سومین روزی که باهام حرف نزدی!!

 

نه فقط من ،بلکه کل اکیپمون.

همه از دستت ناراحت و عصبانی بودن،و منم مثل بقیه

 

نه... بیشتر از بقیه!!!!!!

 

چطور میتونی بخاطر یه دختر جدید هممون رو نادیده بگیری؟

واقعا هیچ کدوممون نمی تونستیم تحمل کنیم که مارو نادیده میگرفتی و با اون دختر جدید بودی

 

اونی ها دلشون واسم می‌سوخت و با دلسوزی نگاه میکردن

همشون میدونستن که چقدر بهم نزدیک بودیم،تا حالا نشده بود با هم حرف نزنیم حتی وقتی دعوا میکردیم ولی ایندفعه همه چیز خیلی عجیب و غریب بود.

 

فقط سرمو تکون دادم و مثل همیشه لبخند زدم ،که همش مصنوعی و دروغ بود

 

ولی، از طرز نگاهشون فهمیدم که حرفم رو باور نکردن

 

نفس عمیقی کشیدم و چند دقیقه بعد جنی رو دیدم و اجازه دادم اشکای گرمم صورتم رو بپوشونن

همه ی اونی هام بغلم کردن تا ارومم کنن.

 

 

 

 

قلبم درد میکرد،همه چیز دروغ بود ،حتی دوستیمون ،از همه اینا مهمتر ،حسودیم میشد ، من حسودی میکردم......  من به دختر جدید حسودی میکردم.

امروز تولدم بود.

 

 

همیشه ساعت دوازده شب از خونتون فرار میکردی و سوپرایزم میکردی و اولین نفر برام ارزو میکردی.

 

همیشه اینکارو میکردی ،هر سال ،یه جورایی عادت کرده بودی 

 

همیشه میخواستی اولین نفر باشی

همون طور که اولین نفر برام ارزو کردی اولین نفر هم بودی که قلبم رو تصاحب کرد. (من=بابا الان قلبتو شکوند چی قلبتو تصاحب کرد=//)

 

 

ولی امروز زحمت یه نگاه هم ندادی.

 

سرت با خندیدن آیو گرم بود.

 

اوپا ها و اونی ها برام ارزو کردن.

 

تمام تلاشمو کردم تا با بهترین لبخندم ازشون تشکر کنم،ولی چند لحظه بعد شونه هام لرزیدن و اشکام صورتم رو پوشوندن.

 

همشون شروع کرد به جک گفتن و مسخره بازی در اوردن تا بتونن سرحالم کنن.

 

حتی جین اوپا خنده دار ترین جوک هارو گفت(همون جوک بابا بزرگی)ولی من سرد تر و بی حس تر از اونی بودم که حتی بهش یه لبخند بزنم.

اوپا ها دیگه نمی تونستن تحمل کنن

 

 

همشون خیلی نگرانم بودن ، من حتی به سر و وضعم نمی رسیدم و اهمیت نمی دادم

اینقدر گریه کرده بودم زیر چشمم گود افتاده بودو و سیاه شده بود

غیر از این ها 

من از لحاظ روحی آسیب دیدم

حتی نمی تونستم یه لبخند ساده بزنم

همش به خاطر تو بود

ولی حتی برات مهم نبود مگه نه؟

 

دیدم جین اوپا گوشت رو کشید و جلوی ما اورد ،دقیق تر بگم جلوی من

 

زیر لب فحش میدادی.

قیافت از درد جمع شده بود.

 

جین اوپا گوشت رو ول کرد و تهدیدت کرد اگه با من حرف بزنی و همه چیز رو بگی،وگرنه دیگه بهت شیر نمیده.

 

برای تهدیدش چشم غره ای رفتی.

 

 

هیچ وقت به جین اوپا بی احترامی نمی کردی ،اخه اون از همه تو اکیپمون بزرگ تر بود.

 

چت شده جنی؟

 

خیلی عوض شدی...

 

سکوت سنگینی بینمون بود.هر دومون منتظر اون یکی بودیم که شروع کنه به حرف زدن

بعد این جو مزخرف،تصمیم گرفتی حرف بزنی.

 

_واسه چی میخوای حرف بزنی؟

 

 

بعد این همه روز عوضی بودن ،داری دلیلشو ازم میپرسی؟

 

+فک نمی کنی داری زیاده روی میکنی؟

 

با بیخیالی شونه هاتو بالا انداختی

 

_اگه حرفات تموم شده باید برم،حتما ایو منتظرمه،نمی خوام منتظرت باشم.

 

با عجله رفتی بدون اینکه حتی برای اخرین بار نگام کنی.

نمی تونم درکت کنم جنی کیم!

الان اون دختر شده همه چیزت؟

 

امروز مامانم بهم زنگ زد تا اگه میخوام برم تایلند و اونجا برم دانشگاه و درس بخونم.

بلافاصله قبول کردم.

 

درد و عذابی که بهم دادی جنی ،برام خیلی زیاده .

به اوپا ها و اونی ها گفتم که دارم میرم تایلند.

اولش از اوپا ها عصبانی و ناراحت و اونی ها گریه کردن . 

ولی بعدش درکم کردن و بهم گفتن مراقب خودم باشم و همیشه در ارتباط باشم .

همه ی شرطاشونو قبول کردم.

 

تنها کاری بود که میتونستم برای اوپا ها و اونی هام انجام بدم .

از این که داشتم ترکشون میکردم خیلی ناراحت بودم،ولی یه روزی که قوی تر شدم بر میگردم ،ولی الان نیاز دارم که برم.

 

قبل از اینکه برم میخواستم برای اخرین بار ببینمت.

 

یونگی و جهیوپ اوپا بهم گفتن که نیام.

 

نفهمیدم چرا.

 

ولی همون لحظه فهمیدم...

 

دیدم که داشتی با چشمای گربه ایه معصوصمت به آیو پیشنهاد دادی دوست دخترت بشه،و بعد بوسه به لبش زدی.

 

با دیدن شما دو نفر که عاشقانه همدیگه رو بوس میکردین خشکم زده بود و حتی نمی تونستم تکون بخورم،داشتم روی زمین میوفتادم که اونی ها منو گرفتن و از اونجا دورم کردن.

در حالی که همه با نگرانی نگام کردن 

تهیونگ اوپا دعوام کرد و گفت

_گفتم که نرو جیسو

 

اروم سرمو تکون دادم و گفتم:

+من خوبم 

 

با اینکه خاطر جمعشون کردم ولی هیچ کدوم حرفم رو باور نکردن.

 

خیلی خوب منو میشناسن.

 

حتی بیشتر از جنی....

 

اوپا و اونی ها منو تا فرودگاه همراهیم کردن.

 

 

یه لحظه فک کردم میای ولی چه احمقی هستم که انتظار یه اتفاق غیر ممکن دارم.....

 

با چشم های اشکیم از بهترین دوستام خدا حافظی کردم

نمی خواستم گریه کنم ،چون بیشتر از این ناراحت میشدن.

دلم براشون خیلی تنگ میشه.

اونا بهترین حمایتگر من هستن.

دقیقا بر عکس تو...

برای اخرین بار همشون رو بغل کردم و وارد هواپیما شدم.

فکر کنم این اخرین داستانمون باشه جنی کیم.

 

.

.

.

.

.

 

تو هیچوقت عاشق من نشدی چون من اون دختر نبودم.

نمی تونم سرزنشت کنم چون اون هم خوشگله هم باهوش و هر چیزی که من ندارم و داره.

مهم نیست چیکار کنم،چون فهمیدم من اون دختر نیستم.