از زبان دختر :

اسمم ...

اسمم ...

اسمم دختره

بهتره فقط با همین اسم صدام بزنین :)

چون نمیدونم من چیم :)

آخه شبا من وحشی میشم ...

و میشه گفت اصلا خودم نیستم :)

تا چند روز پیش یه نفرو کشتم :)

اون پسری بود که عاشقش بودم :)

اما اون من اونو کشت :)

من یه من دیگه دارم :)

که از خودمم متنفره :)

و همه چیزایی که دوست داشتم ازم گرفته :)

وقتی اون شکلی میشم چشام سفید میشه و میدرخشه :)

و صورتم اصلا پیدا نمیشه :)

مو های مشکیم سایه میندازه روی صورتم :)

و معلوم نمیشه من کیم :)

همیشه از ترس اینکه پدر و مادرم کشته بشن در اتاق رو قفل میکنم :)

اما موجوداتی میان پیشم و اذیتم میکنن :)

که من تبدیل میشم و میکشمشون :)

دیگه برام شده یه عادت :)

نه از مردن کسی ناراحت میشم و نه از کشتن کسی عذاب وجدان میگیرم :)

احساس میکنم هیچ اهمیتی نداره :)

بعضی موجودات اینجا به من میگن سنگ :)

چون من هیچ احساسی ندارم :)

ولی خوب لبخند الکی رو بلدم :)

لبخندی سرد :)

میگن آدم وقتی میمیره سرد میشه :)

پس یعنی منم مردم :)

حس میکنم شبا یه روح دیگه میاد توی وجودم :)

که از همه متنفره :)

حتی من :)

صبحا که از خواب پا میشم ...

کسایی که دیشب کشته شدن رو میبینم :)

اما انگار هیچ کس دیگه ای کسایی که به دست من کشته شدن نمی‌بینه ...

شاید وقتی تبدیل میشم قدرتی پیدا میکنم که این اتفاق میوفته :)

در هر صورت برام اهمیت نداره :)

شب ...

لباس خوابمو پوشیدم 

و رفتم روی تخت افتادم

به سقف نگاه میکردم

که یکی از اون موجودات یهو اومد جلو صورتم و منو ترسوند

دستمو گذاشتم رو صورتش و پرتش کردم عقب

که فهمیدم یکی دیگشون پشت سرمه

دیگه وقتش شده بود تبدیل بشم

چون داشتن اذیتم میکردن و باید تاوان کارشونو بدن

تبدیل که شدم برگشتم پشت سرم و به راحتی کشتمش

ولی یکیشون منو از پشت گرفت و پرتم کرد

همین طور که رو زمین افتاده بودم در اتاق باز شد ...

وای نه ! یادم رفته بود در رو قفل کنم !

مامان و بابام پشت در بودن

خواستم هر طور شده خودمو یا بهتر بگم روحی که توی وجودم بود رو کنترل کنم اما اون داشت آماده حمله میشد

دندوناشو تیز کرده بود و چنگ هاشو آماده

نه این من نبودم !!

خواستم کنترلش کنم 

مادرم جیغ کشید و پدرم دست مادرمو گرفت و هر دو فرار کردن

اما اون ...

:)

تمومش کرد :)

اشک از چشمام میومد بیرون

اشک خونی :)

به شکلی که تبدیل بودم :)

و شایدم اشک نبوده :)

خونی بوده از پدر و مادرم که روی صورتم ریخته :)

بازم همه اونا پشت سرم داشتن میخندیدن

بهم میگفتن ...

اهمیتی نداره

بهشون حمله کردم و کشتمشون

مثل همیشه یه دفعه خسته شدم

و رفتم سر جام خوابیدم

فقط یه چیزی ...

من چیم ؟؟؟

شاید یه موجودی باشم که قدرتی خاص داره

شایدم یه دختر معمولی بودم که روح یه موجود دیگه توی بدن منه :)

خوابم برد

توی خواب یه خواب دیدم

روح دختری که تو وجودم بود بهم میخندید

و بهم گفت وقتشه کار آخرو برام بکنه

صبح ...

بیدار شدم

اون دختر کنارم خوابیده بود

امروز کشته ای ندیدم

اما کل اتاقم خونی بود

اونم بیدار شد

و بهم سلام کرد

+ سلام دختر ! می‌دونستی چه لطفی می‌خوام بهت بکنم ؟؟

- چه غلطی میخوای بکنی ؟؟

+ اینو بخون

یه کاغذ بهم داد

نوشته بود نامه خودکشی

- عمرا خودکشی بکنم

+ قرارم نیست خودکشی بکنی ، فقط کشته میشی :)

از لبخندش متنفرم

یه لبخند سرد بهش زدم و از جام پا شدم که فرار کنم

داشتم میدویدم که دیدم با همون چشمای سفیدش داره دنبالم میاد

از شانس بدم پام به زمین گیر کرد و افتادم

+ من دختر عجیبی هستم ، نه ؟؟

- تو کی هستی و از جونم چی میخوای ؟

+ آخرین سوالت که همیشه از خودت میپرسیدی ، من کیم ؟؟ خب من ... یه شیطانم ، با قدرتهای خون‌آشام ، و نامرئی بودن جن ، آتیش ، ببر ، و شکل انسانی روح :) و از جون تو جونتو می‌خوام ، چون تو منو کشتی ، و من برای دوباره زنده شدن به جون تو نیاز دارم ، پس تاوانشو باید بدی :)

- قبل از اینکه تو بیای من کسیو نکشتم

+ پس اون دختر کی بود که ازش متنفر بودی و لای ساندویچ غذاش زهر ریختی ؟؟

- کار من نبود

+ اما من خودم دیدم که کار تو بود :)

اومد جلو

همون طور که رو زمین افتاده بودم عقب میرفتم ، ولی اون همچنان نزدیک تر میشد

+ میخوای بمیری ؟؟

- نه

+ اما من می‌خوام زنده بشم :)

و ناخوناشو کرد تو سینم

قلبمو در آورد

هنوز داشتم می‌دیدم

آورد جلوی چشام

و گفت اینم مرگ تو ... :)

 

من که از خوندنش نه ترسیدم و نه گریه کردم :)

چون این غیر واقعیه :)

البته میتونستم یه بهترشو بنویسم اما الان همه خوابن :)

امیدوارم شب خوابت ببره :)

XD 😂😂😂