صدایی درون گوشم زمزمه کرد:《داری میفهمی انسان!》
با لبخندی تمسخرآمیز گفتم:《درسته!》
کتاب را برداشتم و از زیرشیروانی پایین امدم.
ساعت هیچ تغییری نکرده بود.
طرف در خروجی رفتم ولی زمانی که در را باز کردم....
سلام من روحم😂😂
ببخشید
اهم اهم میگفتم
دوباره روبه روی خانه بودم
(یعنی خواهرم درو باز کرده روبه روش چیزی جز خانه ی خودشون نبود😐 خودمم گرخیدم)
ارام به سمت خانه رفتم(چه جرعتی حالا اگه من بودم ری..ده بودم به خودم😂)
در را باز کردم و وارد یک راهرو شدم.
یک راهروی عجیب که به جز یک نوشته،یک نور کوچک از دور دیده میشد
روی دیوار نوشته شده بود:
ورود انسان ها ممنوع
از کنار نوشته رد شدم و توجهی به ان نکردم(واکنش صادقانه ی جن ها: حاجی این از ماهم بدتره😳)
در طول راه زمزمه هایی مثل:از اینجا برو،ورود انسان ها ممنوع،گم..شو بیرون و جیغ های عجیب میشنیدم
به نام خدا میگرخم اینو بگم
ولی بای😂
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.