صدایی در گوشم زمزمه کرد:《کسی تو رو نمیبینه،تو وجود نداری
-نه..نه دارم دیو..ونه میشم مگه نه؟
دوباره همان زمزمه گفت:《از اینجا برو بیرون....اینجا جای تو نیست...برگرد به دنیای اصلی》
ناگهان با شنیدن {دنیای اصلی}یاد یک چیز افتادم.
زمانی که به اینجا نقل مکان کردیم در زیرشیروانی کتابی با عنوان (همه چیز راجب دنیای اصلی)پیدا کرده بودم.
سریع به سمت زیر شیروانی رفتم.مثل همیشه پر از گرد و غبار!
قوطی ها را کنار زدم و در اخر به کتاب رسیدم.این کتاب دو نسخه داشت
۱ ترجمه شده
۲ اصلی
چون نسخه اصلی به دردم نمیخورد،ترجمه شده را برداشتم و....
بچها خیلی ببخشید من امروز سرم شلوغه ولی قول میدم فردا یکی طولانیشو مینویسم
باااااای