انیونگ بازم برگشتم با ادامه رمان چون درخواست هاش زیاد بود هفته ای سه بار جدیدشو میزارم بدون حرف اضافی بزنید برییییییم
تا میخواستم سر هوارد داد بزنم در با صدای محکمی باز شد هوارد سریع از جا پرید و پشت کاناپه قایم شد.
با صدایی ارام گفت:《همون مردست!》
_هوارد بسه خستم کردی!
ارام بلند شدم و در را قفل کردم
_هوارد ببین،فقط باد بود چرا اینقدر ترسیدی
_من میترسم میشه (خرسی) رو برام بیاری
خرسی عروسک هوارد بود که یکی از همسایه های قدیمی ما یعنی خانم اِما هوارد داده بود و هوارد جانانه عاشق عروسک بود و ان را هیچ وقت ول نمیکرد.
از بالا عروسک را برایش اوردم.از همان اول از عروسکش میترسیدم چون هوارد در بچگی ان را چند بار پاره کرده بود و مامان چند بار ان را دوخته بود.حتی چشمانش که از دکمه های سیاه درخشان دوخته شده بود هم مرا میترساند.
هوارد که کمی ارام تر شده بود گفت:《ابجی میشه بیام اتاقم باهم بخوابیم؟》
_هوارد من مریضم!
_اگه بیای قول میدم که دیگه سر و صدا نکنم
پیشنهاد خوبی بود!
قبول کردم و بعد چند ساعت که در خوابی عمیق بودم با صدای شکستن لیوان بلند شدم با صدایی بلند اما خواب الود گفتم:《هوارد قول داده بودی سر و صدا نکنی!》
تا چند دقیقه خبری نشد
رفتم چک کنم ببینم که بابا و مامان امده اند یا نه اما.....
خب خب مرسی که تا اینجا خوندید
این رمانو روزای یکشنبه،دوشنبه و چهارشنبه اپلود میکنم
کامنناتون منو خوشحال میکنه😁
بای تا پست بعدی ❤👋