من...گناهکارم من یه قاتلم کسی که باید بمیره همه چیز از اون روز شروع شد از زمانی که.....

5فوریه 2025. لندن

من و خانوادم تو یه خونه ی مزروعی و قدیمی که سقفش از سنگ های قهوه نخراشیده ساخته شده و شبیه کارامل خورد شده است وحیاط پشت ان سنگفرش هست و به یه گلخانه با شیشه های شیری رنگ داره زندگی میکنیم.

من اسمم اریکا(Arika)هست من ۱۵ سالمه. کاش میتونستم مثل بقیه ی دخترای ۱۵ ساله رفتار کنم.. ولی من...فرق داشتم کاملا فرق داشتم.خانواده ی من ناشنوان و من نمیتونم به مدرسه برم چون مجبورم به یه سوپر مارکت که پدر و مادرم توش کار میکنن_که خیلی قدیمیه و همیشه بوی رطوبت میده_ برم و به عنوان یه مترجم کار کنم ولی امروز همه چیز فرق داشت چون مریض بودم مامان و بابا گفتن که نیاز نیست بیای و ما خودمون حلش میکنیم(البته با زبان اشاره)

امروز کامل خونه بودم و داشتم میخوابیدم که یهو برادرم، هوارد(Hevard)سر و کلش پیدا شد.

اون مثل منه و میتونه حرف بزنه. تقریبا ۷ یا ۸ سالشه.

اون با یه لحن عجیب و اروم و ترسیده ای گفت:《ابجی یکی داره از پنجره ی اتاقم(اتاقش طبقه بالاست) بهم دست تکون میده》

_هوارد!من مریضم و حوصله ندارم

_ولی من میترسم

_خب نگاش نکن!

تا میخواست حرفی بگه یهو صدای زنگ در اومد. به هوارد گفتم:《برو ببین کیه》

بعد چند ثانیه با صورتی ترسیده و رنگ پریده گفت:《همون مردس!》

واقعا عصبانی بودم و تا میخواستم به اون داد بزنم در با صدای محکمی باز شد و...

خب امیدوارم که خوشتون بیاد😁

تا یکشنبه هفته بعد منتظر باشید خدشگلا

اگه ایده یا درخواستی دارید برام کامنت بزارید جوابتونو شاید ندم ولی اگه دخواست باشه حتما انجام میدم

باااااای😘