سامبولی بلیکم

حال شما اندراحوال شما

عیدتون مبارک فسقلای مامان؛نماز روزه های نخونده و نگرفتتون قبول

(ولی نه جدی،هرکاری کردین قبول باشه:))

کاسه بیارید!،انگیزه آوردم*-*،نه اینکه خیلی انگیزه استا!،بیشترش توپ و تشره

نوشته ای از خوندم؛بزن پا قشنگه رو به افتخارم!


"هی!،به من گوش کن،حواست با منه یا نه؟!

همین الان تمومش کن!،دیگه حق نداری حتی بزاری نفس بکشن!،اون کرم های وول خورده توی سرت رو میگم،افکار مغموم و مزاحم لعنتی رو!

دست بکش از اینکار!؛اوه خدای من!،داری میخندی؟،البته!،بایدم خنده دار به نظر برسه!

از اون افکار لذت ببر!،از درد کشیدنت لذت ببر!،از فکر زیاد و غر زدن پیش بقیه که (ای وای،چه قدر درد و بدبختی دارم) لذت ببر!،یه روز میرسه که داری به آدمای شاد و بیخیال اطرافت غبطه میخوری و میگی (خاک تو سرت که یاد نگرفتی به خودت برسی!)

همین الان،همین لحظه!،باید از خودت معذرت بخوای

فکر کنم حداقل خودت رو لایق یه عذرخواهی ساده بدونی دیگه نه؟،ببخشید!؛من معذرت میخوام ازت؛همین!

چی باعث شده که ارزشت رو پایین بدونی؟یا حتی پایین بیاری؟،دوست هات؟خانواده؟همکلاسی؟مشکلات؟جامعه؟عقاید؟ظاهرت؟ چی؟

اصلا مهم نیست!؛مهم هست اما مهم نیست که بگی یا نه!،تو باید از تک تک کارهایی که بجای انجام دادن در حق خودت،در حق بقیه کردی و اون ها با پررویی تمام سینه ات رو شکافتن و قلبت رو توی مشتشون فشردن تا خفه بشی،تا منفجر بشه و به اصطلاح کلیشه ها (قلبت رو شکستن)

بابتش باید معذرت بخوای از خودت،از قلبت،از جسمت،از مغز و روحت!

بابت اینکه ازشون مراقبت و محافظت نکردی و گذاشتی هر خر و ناخری بیاد و به گند بکشتت و بره

اونایی که حتی ممکنه تورو لایق یه خواب بی فکر و با آرامش هم ندونستن؛البته اگه همچین آدمی رو توی زندگیت نداری باید سپاسگذار باشی

خسته شدی؟،یالا داد بزن؛فریاد بکش و گلوت رو چنگ بنداز و اون توده لعنتی که مثل غدد سرطانی هی به جوش و غروش میاد رو بکن و بنداز بیرون؛بزار چشم هات انقدر تولید اشک کنن و غدد اشکت خالی بشه

البته که امکان داره خنده ات بگیره ولی؛چجوری وقتی دشوری داری تحملش نمیکنی؟،ولی وقتی گریه داری هی (من میتونم!،قوی ام!) در میاری و توقع داری کیسه بغضت پر نشه و گلوت درد نگیره؟در آخرم بخاطر تخلیه نشدنش سرایت بکنه به سرت و قلبت و تا مدت ها احساس کنی از غم داری خفه میشی

داری هنوز به حرف هام گوش میدی؟،خوبه...

انقدر ترسیدی که نمیتونی توی خودت تغییر ایجاد کنی،میترسی خوب بشی و دوباره بریزن سرت و بند بند مغزت رو بجوئن؛دلایلی که باعث حال بدت شدن رو میگم

پس تصمیم میگیری تا ابد توی همون حال بمونی؛حداقل میدونی چیه؟،با خودت میگی اگه همیشه بمونم درونش عادتم میشه و دردش کمتر،ولی اگه خوب بشم و فردا یکی با تفنگ شلیک کرد توی قلبم،قابل تحمل نیست

کدوم بهتره؟درد کمتر یا دردی که انگار مثل روز اول احساسش میکنی؟

ولی تا کی؟تا کجا؟تا کجا اینجوری پیش میری؟پس اون چیزایی که دوستشون داشتی چی؟اونایی کی نقشه چیدی بری ببینشون و باهاشون وقت بگذرونی؟،اون جاهایی که نقشه چیدی بری؟،آهنگایی که گوش کنی؟،فیلم هایی که توی لیستتن ولی هنوز ندیدشون؟،هنوز اون رفیق مجازیت که شده سرور و سالار قلبت رو ندیدی و بغلش نکردی؛برای انجام دادن تمام اینا باید حالت خوب باشه،چون باید ازشون لذت ببری؛چون این زندگی توئه و حتما لایقش بودی که بهت بخشیدنش،پس ثابت کن که انتخاب درستی بوده؛تو یه فرمانده ای که یه ماموریت به اسم زندگی بهت دادن و ثابت کن که به بهترین نحو در نوع خودش انجامش میدی و لذت میبری؛به قولی حالا که به این مهمونی دعوت شدی زیبا برقص

توقع نداشته باش بیام بگم (بیا بغلم/من درکت میکنم/میدونم چه حالی داری) نخیر!

من چیزی از حال تو نمیدونم،حتی اگه دردهامم باهات مشترک باشن بازم درکت نمیکنم درست؛چون ما متفاوتیم و یه درد رو در دونوع مختلف احساساتمون احساس کردیم

پس یالا پاشو،بجای لم دادن و چرخیدن ول توی گوشیت،تو باید نشون بدی؛نیاز نیست فریاد بزنی که قوی هستی،همینجوری هم تا رسیدن به این لحظه،همین ساعت دقیقه و ثانیه!؛یعنی خیلی تحملت بالا بوده؛اگرچه ممکنه چیزهایی که گذشته برای تو بار سنگینی بوده که احساس کردی فاصله سرت با زمین فقط یه سانته؛انقدر سنگین که تا انقدر کمر خم کردی؛و حتی الانم ممکنه هنوز فکر لعنتیش داره برات میگذره

اما باید تمومش کنی،ممکنه دست تو نباشه؛ولی امتحانش کن،تلاشت رو بکن؛زور بزن و از فرط این تلاش حتی میتونی گریه کنی؛ولی حق نداری وقتی برای حال خوبت تلاش نکردی از (همش حالم بده) و (کاش بمیرم) زار بزنی.

بلند شو و تلاش کن حال خودت خوب بشه حتی برای یک بار...یک ساعت؛تلاش کن خودت خوب بشی نه دیگران!


خودافس*-*