هه ریون سریع برگشت توی اتاق و کنار تخت سویون نشست و گفت:گشنت نیست عزیزم؟
_ نه... اما هنوز نگفتید شما کی هستید؟
هه ریون الکی وانمود کرد که به کل این قضیه را فراموش کرده و گفت: اوه یادم رفت بهت بگم. چطور منو نمیشناسی؟ من... خب من مامانتم.
_ مامان؟
هه ریون نگاهی به آقای چو انداخت و با لبخند گفت:معلومه.
_ پس یعنی...
_ اونم باباته.
آقای چو کمی جلو رفت و سعی کرد لبخند بزند اما عذاب وجدان گرفته بود. شاید بخشی از حرف های هه ریون درست بود اما بخش دیگرش نه. آن بچه هنوز برای فهمیدن همه چیز آمادگی نداشت.
همان لحظه بود که تائه وارد اتاق شد و با خوشحالی به سمت سویون رفت و گفت: خوشحالم که سالمی.
_ این کیه؟
تائه جا خورد و لبخند روی لبش محو شد و گفت: چی؟
_ گفتم تو کی هستی؟
هه ریون و آقای چو فکر اینجایش را نکرده بودند. چو سوکیونگ جلو رفت و دست تائه را با خودش گرفت و عقب کشید و زیر لبی به او گفت: اون هیچی یادش نمیاد.
_ منظورتون چیه؟
بعد هم با جدیت به او نگاه کرد و گفت: اگه تو واقعا کیم ته هونی، پس دیگه حق نداری دور وبر سویون بپلکی، همین الان برو.
_ اما من...
_ فقط برو. بذار ما همه چی رو درست کنیم.
اون ها سویون رو تنها گذاشتند تا کمی استراحت کنه. همه چیز توی هم پیچیده بود و حالا باز کردن این گره ها از هم زمان زیادی میبرد.
هه ریون روی صندلی نشسته بود و سرش را توی دستانش گرفته بود و به جلو خم شده بود. آقای چو کنارش نشست و بدون اینکه حرفی بزند دستش را روی شانه ی او گذاشت. او کم کم داشت گریه میکرد.
_ حالا چیکار کنم؟ اگه همه چیز یادش بیاد مجبور میشیم حقیقتو بهش بگیم. هه کیونگو چیکار کنیم؟ چطوری بهش بگیم اون یه خواهر هم داره؟ اگه کیم ته هون همه چیو بهش بگه چی؟
بعد هم با چشمانی خیس به صورت همسرش نگاه کرد و گفت: همه ی اینا تقصیر منه. اگه من نمیرفتم سویون بیچاره ی من این همه عذاب نمیکشید. گرچه اون هان جون هوی عوضی هر بلایی سرش اومد حقش بود.
_ چندین بار بهت گفتم تو مقصر نیستی. تو کار درستو کردی. اگه میموندی زندگی خودتو تا ابد تباه میکردی.
_ تو مطمئنی؟ من همه ی این مدت با تو خوب زندگی کردم در حالی که دخترم با درد زندگی میکرد و حتی نمیدونست یه مادر داره که میتونه بهش تکیه کنه.
آقای چو چند بار شانه ی هه ریون رو نوازش کرد و سر او را به خودش چسباند و گفت: ما خیلی خواستیم کمکش کنیم اما اون خودش قبول نکرد.
در همین حین که آنها در تاریکی شب کنار هم نشسته بودند و حرف میزدند و بیمارستان در سکوت کامل بود، نگهان شخصی را دیدند که در تاریکی به آنها نزدیک میشود. چو سوکوینگ سریع از جایش بلند شد و چشم هایش را ریز کرد و گفت: کیم ته هون؟
آن شخص جلو تر رفت تا جایی که صورتش پیدا بشه و بعد گفت: شما واقعا مادر سویونی؟
هه ریون اشک هایش را پاک کرد و سریع از جا پرید و گفت: گوش وایساده بودی بچه جون؟
_ ببخشید اما میشه یکی بگه چخبره؟ میخوایید از سویون سواستفاده کنید؟ میخوایید خودتونو جای پدر و مادرش جا بزنید و وقتی اموالشو پس گرفتید همه رو بالا بکشید.
آقای چو که عصبانی شده بود تقریبا با داد گفت: اخه تو چی میدونی بچه؟
_ کمترین چیزی که میدونم اینه که مامان واقعی سویون وقتی 5 سالش بوده مرده و شماها حق ندارید حالا که حافظشو از دست داده گولش بزنید.
آقای چو مشتش را بالا برد که هه ریون دست او را گرفت و گفت: اون تقصیری نداره، چون چیزی نمیدونه. ولش کن.
بعد هم رو به تائه کرد و گفت: تو چی؟ تو خودت همه این مدت دختر منو عذاب دادی. وانمود کردی که مردی و اونو ولش کردی. اونم دقیقا وقتی که بیشتر از هر وقتی بهت نیاز داشت.
_ من ته هون نیستَ...
_ بسه دیگه. به من نمیتونی دروغ بگی. فقط همه چیزو تعریف کن. پدرت کجاست؟ واقعا مرده؟ یا اینکه خودتونو به موش مردگی زدن ارثیه؟
تائه اشک در چشمانش جمع شده بود. لبانش میلرزیدند و میخواست حرف بزند اما بعید میدانست بتواند کلمات را از گلوی بغض آگینش عبور دهد.
هه ریون جلو تر رفت و او را بغل کرد و گفت: میدونم که تو مقصر نیستی. فقط همه چیو بهم بگو تا کمکت کنم.
_ اون... اون مجبورم کرد.
سوکیونگ گفت: کی؟ پدرت نه؟
او سر تکان داد. هه ریون آرام او را روی صندلی نشاند و گفت: میتونی الان همه چیزو بگی. اون هنوز زندست نه؟
_ نه. اون واقعا مرد. خیلی هم بد مرد. خیلی مریض شد.
هه ریون از این بابت خوشحال بود اما آن را نشان نداد تا دل ته هون نشکند. بعد هم گفت: این مدت کجا بودی؟ چیکار میکردی؟
_ بابام شناسنامه ی جدید برام گرفت. اون گفت حق نداری هیچ ارتباطی با دوستام توی کره داشته باشم. باید وانمود میکردم واقعا مردم. به هیچکس نمیتونستم زنگ بزنم. مدرسه هم نمیرفتم و معلم خصوصی داشتم.
_ چرا اون روز خودکشی کردی؟
چشم های ته هون قرمز شده بود. هه ریون دستمالی از جیبش در آورد و به ته هون داد.
_ من اون روز واقعا میخواستم خودکشی کنم. اما وقتی داشتم این کار رو میکردم پدرم سر رسید محکم زد توی دهنم. بعدشم همون لحظه نقشه ی همه چیزو کشید. گفت باید زنگ بزنی به سویون و گریه و زاری کنی. بعد هم یه نفر اومد و دستمو گریم کرد که مثلا رگمو بریدم.
_ ای حرومزاده. اخه یه رابطه انقدر ارزششو داشت؟
_ اون پولای بابای سویونو بالا کشیده بود. بابام از سویون میترسید واسه همین میگفت باید باهاش قطع رابطه کنی. بعد هم تهدیدم کرد که اگر به حرفش گوش نکنم، هم سویون رو میکشه هم پدرش رو. اون دم مرگش همه چیو بهم گفت. اما هیچ وقت بابت کارایی که کرد عذر خواهی نکرد و فقط گفت همه این کارا رو به خاطر من کرده.
گریه ی ته هون شدید تر شد. هه ریون که اون لحظه خون جلوی چشماشو گرفته بود نمیدانست چه بگوید. دندان هایش را محکم روی هم فشار داده بود و منتظر بود ته هون ادامه بده.
_ اون روز وقتی داشتن منو میبردن تو آمبولانس صدای ضجه های سویونو شنیدم. قلبم داشت شرحه شرحه میشد. همون لحظه بلند شدم و خواستم داد بزنم که من اینجام اما یکی یه آمپول توی گردنم فرو کرد و وقتی بیدار شدم توی لهستان بودم.
کمی وقفه افتاد. بعد هم ته هون با صدایی گرفته گفت: حالا نوبت شماست. چه رابطه ای بین شما و سویون هست؟
_ من مامانشم.
ته هون داد زد: دروغ میگی. نمیذارم نزدیکش بشی. من برگشتم که از سویون محافظت کنم.
هه ریون با انگشت اشاره اش و با حالت تهدید آمیزی گفت: اگه میخواستی اینکار رو کنی زودتر انجامش میدادی. نه اینکه هویت خودتو مخفی کنی.
_ به من گفتن سویون فراموشی داره که دست بر قضا فهمیدم دروغ بوده. من حتی نمیدونستم پدرش مرده.
چو سوکیونگ جوری که انگار ته هون اینکار رو کرده باشه گفت:کشته شد... پدر تو اونو کشته، دقیقا همون روزی که تو رفتی.
سوکیونگ اینو گفت و بعد هم با غضب به ته هون نگاه کرد. ته هون داشت دیوونه میشد. سرش داشت گیج میرفت.
_ اما اون قول داد...
_ اون فقط یه پست فطرت بوده.
هه ریون چشم غره ای به همسرش رفت. که البته به جا بود. او باید خودش را کنترل میکرد. او جوری این ها را میگفت که انگار مستقیما به خود ته هون میگوید نه پدرش.
_ باور کنید میخواستم بهش بگم. فقط میترسیدم. نمیدونستم چطوری بگم.
هه ریون با نا امیدی سرش را تکان داد و به نقطه ای نا معلوم در تاریکی خیره شد و گفت: تو این چند سال هر کسی که به دختر بدبخت من رسید یه زخم به جا گذاشت و رفت. و بزرگترینشم خودم بهش وارد کردم. نمیتونم خودمو ببخشم.