22
گذشته
سویون اجازه داد در آن زمان آقا و خانم چو براش تصمیم بگیرن و حوصله ی مخالفت م نداشت. وقتی کمی با خودش فکر کرد فهمید شاید این برایش بهتر باشد؛ البته کمی.
سویون تمام زندگی اش را مرور کرد. شاید یک جاهایی واقعا او مقصر بوده. اما هیچ نمیفهمید چه گناهی در بچگی اش مرتکب شده بود که باید مادرش را اونطوری از دست میداد و بعد همه چی خراب شود. اگر مادرش نمیرفت پدرش هم دوباره یک نامادری سیندرلا بالا سرش نمی آورد و پدر و مادرش هر دو به او محبت می کردند، با عشق او را بزرگ میکردند، شاید حتی مادرش به او یاد میداد با چه کسانی باید دوست شود با چه کسانی نباید دوست شود. آن وقت پدرش همه ثروتش را به خاطر آن زن عفریته از دست نمیداد. شاید اگر اینطوری نمیشد سوجین هم به او خیانت نمی کرد. شاید اگه اینطوری بود پدر ته هون به خاطر وضع مالی سویون با او بد نمیشد و ته هون را مجبور نمیکرد که....
مقصر همه ی اینها آن گرگ های لعنتی بودند. همینطور که به آنها فکر میکرد چشمانش از شدت بغض میسوخت. در بینی اش آتش روشن کرده بودند و با نیزه به آن ضربه میزدند. و این ها همه وقتی خودش را زیر پتوی بیمارستان خودش را پنهان کرده بود اتفاق افتاد.
ناگهان پوزخندی زد و داد زد: گرگای لعنتیییی.
از روی تخت پرت شد پایین اما همچنان قهقهه میزد. تخت بغلی هایش از خواب پریدند. یک پرستار وارد اتاق شد و لامپ را روشن کرد و با سرعت به سمت سویون دوید و سیم سرمش را چک کرد. سوزن توی دستش شکسته بود و خون از روی دستش سرازیر شده بود.
پرستار سریع دستش را روی محل خون ریزی گذاشت و گفت: عزیزم نباید اینکار رو کنی. بلند شو.
بعد هم با صدای نسبتا بلند داد زد: آقای دکتر سریع بیایید سوزن توی دستش شکسته.
چند دکتر سریع روانه ی اتاق شدند. سوزن را در آورند و محل خونریزی را بستند. سویون همچنان آرام و بی صدا اشک میریخت و لبخند میزد.
دکتر بعد از بررسی و معاینه ی سویون به همراه انترن ها بیرون اتاق رفت و گفت: پرستار چو گفت فراموشی گرفته. اما بنظر میاد روانی شده. شاید باید به آسایشگاه بفرستیمش.
همه سر تکان دادند و دنبال دکتر رفتند. سویون از همه جا مونده بود. تا مدت ها همینطوری گذشت و حتی او را یک ماه به آسایشگاه فرستادند اما سویون نمیتوانست آنجا را تحمل کند. پس وانمود کرد خوب است و او را به خانه ی زیر شیروانی قدیمی اش پیش مادربزگ فرستادند.
آقای چو خیلی به او اصرار کرد که در این مدت با آنها زندگی کند اما سویون نمیخواست. بنظرش بچه ی تازه متولد شده ی آنها نباید با یک روانی بزرگ میشد. اما آقای چو تمام تلاشش را کرد که او را در مدرسه ی ددبیرستانی که قبلا برای پدر سویون بوده ثبت نامش کند و هزینه های تحصیلش را بدهد. و البته تمام مدت دنبال نشانه هایی از آن زن بود. اما او آب شده بود و توی زمین رفته بود.
سویون دیگر با کسی حرف نزد. دیگر با کسی ارتباط چشمی نگرفت و نزدیک هیچکس نرفت چون میدانست با هر کس باشد او هم میمیرد. این خاصیت سویون بود. البته چیزی که خودش فکر میکرد.

زمان حال

حالا سویون به شدت گیج شده بود. ممکن بود ثروتش به او برگردد اما دیگر چه اهمیتی داشت. تائه...تائه...کیم تائه. آخر او که بود که بعد از سه سال دوباره ذهن سویون را مختل کرده بود. یعنی خدا می خواست به او کمک کند؟ تائه را سر راه او قرار داده بود تا کمی جای زخم ته هون را درمان کند؟

در دو راهی های سختش قرار گرفته بود. اگر به تائه دل می بست شاید یک جور هایی به ته هون خیانت کرده بود و شاید هم نه. کار درست چه بود؟ چرا قلبش اینطوری می تپید. قلب ااو سه سال بود که روند عادی خودش را پیش میبرد، اما الان همه چیز داشت تغییر میکرد.