گذشته
ته هون نمیدانست حرف های پدرش تا چه حد جدی است و تا چه حد نیست. اما می دانست هر وقت پدرش چیزی میگوید قطعا عملی اش می کند. اما این بار نیمچه امیدی داشت که حرف های پدرش فقط یک تهدید باشند.
اما سویون در این حین داشت به این فکر می کرد که قبلا همیشه با خودش می گفت اگر روزی عاشق کسی شود هیچ وقت اول او اعتراف نمی کند؛ یعنی غرورش اجازه نمی دهد که این کار را کند. اما نمیدانست وقتی واقعا عاشق کسی شوی دیگر برایت مهم نیست که اعتراف کنی، دیگر حتی غرورت هم مهم نیست.
او میدانست اگر اعتراف کند ته هون او را رد نمی کند و از خدایش هم هست. اما هنوز نگرانی و اضطرابی ته دلش داشت که نمیدانست چرا!
سویون دوباره پیام داد: " هی چرا جواب نمیدهی؟ زود آدرس خونه تون وبفرست"
پیامش در جا سین خورد. اما جوابی نیامد. چند ایموجی عصبانی فرستاد و گفت: "هی میخوایی بمیری کیم ته هون؟ زود کاری رو که گفتم بکن"
ته هون همینطور که داشت پیام های او را می دید اشکش می ریخت. یعنی الان باید جوابش را میداد یا نه؟
اما با خودش گفت اگر قرار است بروند بگذار حداقل برای آخرین بار همدیگر را ببینند. پس بدون اینکه حرفی بزند، فقط لوکیشن خانه شان را فرستاد و بعد هم گوشی اش را کنار گذاشت و نبال راه فراری بود که به کوچه برود و سویون را ببیند.
سویون هم وقتی دید ته هون جواب داد خوشحال شد و با خودش گفت: خوبه، زیاد دور نیست، فقط باید نیم ساعت رکاب بزنم.
و سریع بیرون رفت و سوار دوچرخه اش شد و جعبه ی شیرینی را که حالا خیلی بهتر و مجلل تر از دفعه پیش بسته بندی کرده بود را توی سبد جلوی دوچرخه اش گذاشت و فقط رکاب زد. از دیشب کلی به این صحنه فکر کرده بود. اینکه چطوری اول ته هون را بترساند و بگوید همه چیز تمام است و بعد هم با شیرینی ها غافلگیرش کند. خورشید دیگر غروب کرده بود و حالا تنها یک سری نور ارغوانی از آسمان روزباقی مانده بودند و سویون هم هر لحظه بیشتر ذوغ زده بود و مدام به نقشه های شیطانی که کشیده بود فکر میکرد.
کم کم داشت می رسید که تلفنش زنگ خورد. گوشه ی خیابان ایستاد و روی دوچرخه اش نیم خیز ماند. سعی کرد خودش را آرام کند و بعد هم بدون نشان دادن ذوغش و مثل کسانی که میخواهند همه چی را تمام کنند جواب داد: ته هون من دارم می رس...
اما ناگهان صدای هق هق های ته هون را شنید و حرفش را قطع کرد و نگران شد و گفت: چیشده ته هون؟
ته هون اما مدام هق هق می زد و میگفت: متاسفم سویون. ببخشید... ببخشید که نتونستم به قولم عمل کنم.
سویون بیشتر نگران شد و گفت: ته هون با توئم. چیشده؟ نصفه جونم کردی
_ من... من دیگه نمیتونم
و بعد دوباره زد زیر گریه. سویون گوش را محکم فشار داد و گفت: ته هون! چی رو نمیتونی؟ برای چی متاسفی؟
بعد هم بلند وسط خیابان داد زد و گفت: کیم ته هونننن، حرف بزنننن
که ناگهان گوشی قطع شد و بوق بوق زد. سویون سریع شروع به رکاب زدن کرد و به سمت خانه ی آنها رفت. سر کوچه پیاده شد و دوچرخه اش را همانجا گذاشت و جعبه شیرینی را برداشت و بدو بدو به سمت خانه شان رفت که ناگهان نور آبی و قرمز آمبولانس روی صورتش افتاد و صدای هیاهوی متعجب چند نفر که جلوی خانه ای جمع شده بودند را شنید. همان لحظه یک برانکارد از آن پله ها د رحال پایین آمدن بود و شخصی را که رویش پتوی سفیدی کشیده بودند را حمل می کردند.
سویون همینطور که قلبش در دهانش میزد جلو رفت... آرام آرام و قدم به قدم. فکر میکرد اگر سریع برود فکر هایش درست از آب در می آید. اما همان لحظه برانکارد تکانی خورد و دست خونین آن شخص بیرون افتاد و سویون چشمش به دستبند طلایی و سِتَش با ته هون افتاد.
جعبه شیرینی ها از دستش افتاد و همهه اش پخش زمین شد. این بار دوان دوان به سمت آن خانه رفت. حالا او را توی آمبولانس گذاشتند و در را بستند.
پشت جمعیت که رسید روی زانوهایش افتاد و با ناباوری به اطرافش نگاه میکرد. با خودش می گفت: نه نه حتما کس دیگری بوده. فقط باید بلند شوم و خانه ی ته هون اینا را پیدا کنم.
همین که بلند شد پاهاایش از شدت ضعف و استرس خالی شدند و دوباره افتاد... نفس نفس می زد و سعی میکرد گریه نکند. هنوز امید داشت که آن ته هون نبوده باشد. سریع گوشی اش را از جیبش در آورد و شماره ی ته هون را گرفت. جواب نمیداد. چند قطره اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر شد. الکی خندید و به خودش گفت: سویون انقد ابله نباش آن ته هون نبود.
و بعد همینطور که دیوانه وار میخندید و اشک میریخت می گفت: ته هونننن، بردار دیگر... میدانی میخواستم باهات شوخی کنم. وگرنه من برات کلی شیرینی پخته بودم
و بعد چشمش به شیرینی هایی که چند متر آن ور تر پخش زمین شده بودند افتاد و به سمت شان رفت و مشت مشت آن ها را داخل جعبه اش ریخت. اما همه شان کثیف بودند. جعبه را برداشت و همینطور که با شانه اش گوشی بوق زنانش را در گوشش نگه داشته بود به طرف پلاک 113 رفت، یعنی همانجایی که آمبولانس در آنجا داشت آژیر کشان دور می شد.
سویون جعبه را با خودش تا زیر پنجره برد و داد زد و گفت: کیم ته هونننن، من آمدمممم. هان سویونم. برات شیرینی پختم.
اما خنده ی او داشت به هق هق تبدیل میشد و همچنان داد زنان می گفت: کیم ته هون احمققق، بیا شیرینی هایت را بگیرررر، چرا قهر می کنی حالا؟ من فقط میخواستم بگم دوستت دارم... میشنویییی؟ میدونم که میشنوییی... بیا پایین احمق جان... بیا که زیبا ترین دختر دنیا آمده تا در کنار تو پیر بشه.
اما می دید که بی فایدست. اشک هایش امانش نمی دادند. با تمام وجودش داد زد: بیا دیگرررررر
سویون نشست و بلند بلند گریه کرد. پنج نفر دور سویون جمع شده بودند و به جنون او نگاه می کردند. سویون بلند شد و و دوباره خندید و گفت: چیزی نیست الان می آید. فقط دوست دارد مرا اذیت کند و بعد دوباره با اشک و لبخند داد زد: کیم ته هونننن، این ها فکر میکنند من دروغ میگویم... سریع بیا پایین و بهشان نشان بده چه دوست پسر جذابی دارم
و بعد دوباره لبخندش محو شد و ضجه میزد. همین لحظه مردی بالای سرش رفت و یقه ی سویون را گرفت و گفت: دختره ی حرومزادهههه، پسرم رو از من گرفتی بس نبود حالا جلوی خونم داد و بی داد میکنی؟ به نفعته همین الان از جلوی چشمام دور بشی... آه راستی قول نمیدهم پدرت الان سالم باشد.

و بعد سویون را رها کرد.سویون به خودش آمد اما همچنان اشک می ریخت. جعبه ی شرینی را زیر بغلش زد و سریع به سمت دوچرخه اش رفت. چند بار زمین خورد. چشم های اشک آلودش نمی گذاشت جلویش را درست ببیند.