گذشته
سویون سعی کرد خودش را بیرون بکشد اما آن لحظه تمام تماشا چیان به وجد آمده بودند. حتی خانم شین بی _معلم هنر_ در جایش خشک شده بود و نمیدانست چه کار کند. بازیگر های فرعی هم کنار استیج ایستاده بودند و ریز می خندیدند و در گوش هم پچ پچ می کردند.
سویون بالا خره موفق شد خودش را بیرون بکشد وفرار کند. با خجالت زدگی و شرمساری در راهرو ها می دوید و ته هون هم به دنبالش. اما سویون تیز تر از این حرف ها بود.
سویون همینطور که دامنش را جمع میکرد و می دوید، گاها نگاهی به پشت سرش می کرد تا ببیند چقدر با ته هون فاصله دارد. کم کم داشت خسته می شد اما فکر اینکه اگر بایستد با ته هون رو در رو می شود به اون انگیزه و انرژی بیشتر می داد.
داشت به پشت سرش نگاه میکرد که مچ پایش چرخید و پاشنه ی کفشش شکست و تالاپی افتاد. حالا ته هون بود که انرژی گرفته بود و قدم هایش را تند تر کرد تا شکارش را گیر بیندازد.
سویون کفش های پاشنه بلند مضخرفش را در آورد و پرت کرد و از قصد به طرف ته هون انداخت. ولی ته هون جا خالی هوشمندانه ای داد و خودش را کنار سویون نشست و با حالت حق به جانبی نگاهش کرد. حالا که اینکار را کرده بود احساس قدرت میکرد و به سویون گفت: ته هون یک سویون صفر
سویون که چشمانش را از شدت عصبانیت ریز کرده بود و دندان هایش را روی هم می فشرد، خواست بلند شود و همینطور که بلند میشد تنه ای به ته هون زد و ته هون که روی زانوهایش نشسته بود کمی تعادلش را از دست داد ولی در نهایات نیفتاد. سویون دیگر تقلایی برای دویدن نکرد و آرام آرام به مسیرش ادامه داد.
ته هون بلند شد و کنار او راه رفت. اول کمی سکوت کرد وبعد ناگهان گفت: مطمئنم که تو هم بدت نیامد
_ چرند نگو
_ تو آدمی نیستی که اگر از کاری بدت بیاید بایستی و نگاه کنی
سویون دستش را به هوا برد و وانمود کرد میخواهد ته هون را بزند و ته هون هم ترسید. ته هون ناگهان ایستاد اما سویون به راه خودش ادامه داد. چند قدمی برنداشته بود که ناگهان ته هون با لحنی جدی و مصمم گفت: اگر از من بدت می آید همین حالا بگو. قول شرف می دهم که دیگر ددور و برت پیدایم نشود.
سویون جا خورد. فکرش را هم نمی کرد ته هون چنین حرفی بزند. پس ایستاد. هیچ وقت به این فکر نکرده بود. یعنی او واقعا دوست داشت ته ههون از او جدا شود؟ آیا در دلش واقعا از او بدش می آمد؟
اما سویون با کمی فکر به جواب تمام سئوالاتش رسید. او واقعا این را نمی خواست. او تمام این مدت دلش می خواست کسی به او اهمیت بدهد و حالا که کسی پیدا شده بود فقط می خواست کمی ناز کند... اما اگر ته هون می رفت، هیچ آدم دیگری در این دنیا نبود که به او اهمیت بدهد. هیچکس نبود که برای رفتن به یک قرار صاحبکارش را راضی کند یا نقشه بکشد و سر بزنگاه نقشش را با بازیگر اصلی عوض کند.
او حتی نمیدانسست چرا اینکار آن لحظه از او سر زد اما سریع برگشت و بر گونه ی ته هون بوسه ای نشاند.
کسی که این بار متعجب شد ته هون بود. وقتی سویون عقب کشید با تعجب دستی بر گونه اش کشید. همانجایی که تا چند لحظه ی قبل بوسه ی سویون فرود آمده بود. سویون با شیطنت گفت: حالا سویون یک و ته هون هم یک، گرچه یک من ارزش بیشتری دارد.
ته هون اما از خجالت سرخ شده بود. پس چرا چند لحظه ی پیش همچین جسی را تجربه نکرد؟ همینطور که در فکر بود، سویون رشته ی افکارش را پاره کرد و گفت: برویم پنجیمین قرارمان را تمام کنیم؟
ته هون هم که از خدایش بود همراه او رفت. با همان لباس های نمایش از مدرسه بیرون زدند و با هم در خیابان ها قدم زدند و همه چشم ها ابه آن ها دوخته می شد. آن ها انقدر غرق در احساسات عشقولانه شان شده بودند که هیچکدام پول به همراهش نیاورده بود و مجبور شدند فقط در خیابان ها بچرخند. اما سویون فکری به ذهنش زدو گوشه ی خیابان ایستادند و نمایشی که چند دقیقه ی قبل در مدرسه اجرا کرده بودند را اجرا کردند.
مردم همه جمع شده بودند و با دهانی باز به آنها نگاه میکردند. هر از گاهی برای آنها اسکناس پول پرتاب میکردند.آخر نمایش اما دیگر از بوسه ی غافلگیر کننده ای برای ته هون و سویون خبری نبود، آن بوسه یک بوسه ی واقعی بود.
+ چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۲۱ 19:48 نویسنده : mobina
|