دخترم بهم گفت: بابا مستخدممون میگه این خونه جن داره راست میگه! 

با ترس به دخترم گفتم ما مستخدم نداریم تو خونه/:


داشتم با خواهرم حرف میزدم که حس کردم یکی با لباس سفید ازکنارم ردشد! چون من و خواهرم تنها بودیم فک کردم شاید اون بوده ولی وقتی رفتم توی اتاق دیدم که خواهرم اونجاس با ی لباس قرمز...


وقتی یه ایمیل مشکوک به دستم رسید که: انقد خروپف نکن من نترسیدم...! 

وقتی ترسیدم که عکس خوابیدنمو فرستاد. 

من تنها زندگی میکنم!


همه چیز از اون روز شروع شد 

وقتی توی اینه به اینه به خودم لبخند زدم و تصویرم فقط به من نگاه کرد!


داستانا 10 تایی بودن ولی من فقط این 5 تارو پیدا کردم اخه پوشه فکت ها و...500 تاس چه انتظاری دارین پیداش کنمXDDD

فقط منم که دبگه داستانا براش جذاب و ترسناک نیست:/؟